روزانه های من ..

دیروز بود فکنم یه پریروز .. الان یادم نیس کی بود ..

یهو حرف وبلاگ شد .. وای دلم برای نوشتن چقدر یهو تنگ شد .. مخصوصا وقتی نخوای کسی بفهمه ..

وقتی بدونی کسی سر نمیزنه ..

و خودتیو خودت ..

دلم بد جو ری گرفته .. از دیشب تا الان همش گریه کردم توی خلوت خودم .. اروم و بی صدا 

دوس دارم کلی حرف بزنم .. اما میترسم از گفتنشون .. میترسم باز ..............

شاید  نگفتن احساسات بهتره .. نمیدونننننننننننننننننننننم 

خداااااااااااااااااااااایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکرت 




نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره


 

سلام 

اومدم بگم که تا حدی از نت فاصله گرفتم .. 

دوستای واقعی یافتم .. و 

بی معرفت شدم در مجاز خانه .. 

حالم خوبه و فعلا مشغول درس و زندگی .. هستیم ..

امیدوارم همه خوب و سلامت باشیییییید ..

برای مدتی بای دوستان گلم ماچقلبماچ




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره



سلام

به همه دوستا گلم خوبین ؟ .. نمیدونم چرا
سخت شده فارسی نوشتن .. پرشین بلاگ نمیزاره .. باید جای دیگه بنویسم

بهد کپی .. پیست کنم .

اینجا خوبه ..مشغولم کرده .. نکه بگم خوش
میگذره نه .. میگذره

به قول معروف الکی خوش

میرم کلاس کلی تایم ... بهدش میام خونه
..

گاهی که خسته نباشم .. یاجایی نخوایم
بریم میام یه چک میکنم .. میرم می خوابم

دوباره .. فردا تکرار ..

خلاصه که .. درگیرم .. نمیدونم چرا ..

معذرت .. که بی معرفت شدم  .. خیلی چیرا هست که میخوام بگم .. اما نمیاد
که بنویسم

اینجا هنوز دوستی پیدا نکردم .. اذیتم
نمیشم دیگه از بی دوستی ..

با خودم حال می کنم .. ترک نت هم میکنم
.. چون زیادی معتاد شدم ..

برای همینه که کم میام ..

اما هستم .. سر میزنم .. حتی گاهی در
سکوت ..

دلم واقعا برای اون روزای پای ثابتم تنگ
شده .. همتونو دوست دارم .. هنوزم دوستای خوب هستید قلب




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره



همیشه از این که تنها باشم .. خوشم که نمی اومد هیچ .. خیلی برام سخت بود

اما الان دیگه تنهایی شده برام یه جور ارامش .. در خلوت خود بودن ..

دیگه نمیجنگم .. که از تنهایی دورشم .. پذرفته امش

می خوام باهاش دوست شم .. که دیگه اذیتم نکنه ..

بهدش که دوست شدیم .. ادامه بدم ..

این روز ها خودمو به هرچیز .. کوچکی سرگرم میکنم ..

و باز مثل قبل بی برنامه پیش میرم

دلم برای تمام دوستای وبی تنگ شده .. اینجا سکوت شده ناراحت

من هم که بی معرفت شدم و سری نزدم ..

امیدو وارم همه شان خوب باشند .. قلب




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره



 اینجام دست از سرمون ور نمیدارن.. تا الان راحت بودیمااااااااااااا

روز های اول که موند بودیم .. کدوم گوری بودن اخه

حالا که همه چیز خوبه باز هم سرو کلتون پیدا میشه که چی

کم کل زندگی اذیت کردین ..

حال میخوایین بیایین چیو ببینید

وای خدایا چقدر اعصابم بهم ریختست

نمی خوامشون .. ایچ کدومشن رو

دوس ندارم ببینمشون .. ازشون متنفرم

چرا دست از سر ما بر نمی دارن آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااا کلافه




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره



 این دو هفته واقعا سخت بود .. کل تایم توی نت بودم.. و فقط چت

خودم کم دل تنگی داشتم ..

نگرانی ها و استرس هروز چت هم اضافه شد بود ..

موقعی هم که خودم نمی تونستم بیام .. از دوستم خواهش میکرم جای من

دل داری بده .. و جویای حال باشه..

با وجود کار زیادی که داشت اما ایچ وقت نه نگفت ..

چه قد سخت بود .. اما خوب تا حدی نتیجه داد.. و حالا طرف راهی شد

و من فعلا دیگه نگران خودش نیستم .. حالا نگران دوست پسرش هستم

و امیدوارم مشکل اونم حل شه ..ناراحت 

حسابی خودمونو از یاد بردیم .. این مدت تلفن هامون هم بخاطر .. اون طرف بود ..

چقد دلم تنگیدهههههههههههههه

شده گریه برات




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره



 دلم تنگ شده .. خیلی وقت می خوام بیام یه آپی کنم

اما نمیشه .. وقتش هست اما ..

یکی ازدوستام زیادی نا امیده . و ناراحته .. بیشترین وقتم میره چت با اون

خودمو یادم میره ..

خود دل تنگمو از یاد بردم .. اومدم اینجا .. دلمو جا گذاشتم

خیلی وقت می خوام داد بزنم .. بگم چرا دنیا  فاصله ایجاد میکنه

چرا تا میای بخندی .. دور میشی .. یا گاهی میشکنی

له میشی .. لنت به این دنیااااااااااااااااااا

که تحمل خنده مو نداره

دفعه پیش بسم نبود ؟ .. شکستیم.. له هم کردی  .. دنیا 

این دفعه بام این کارو نکن دیگه قلبم طاقتی براش نمونده

به خدا نمونده ..




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره



 وقتی از هواپیما پیاده شدم .. وسایل رو گرفتم

فک نمیکردم این 20 روز بهم اونجوری که باید خوش بگذره .. توی تاکسی تا خونه فقط با موبیل حرف زدم

بهدم که رسیدم خونه .. دیدم کلی کار گذاشتن

که این مدت باید انجام شه ..

از اومدن حسابی پشیمون شده بودم ..

از اولین صب شروع شد .. جمع کردن خونه

و چند روز بهد .. وسایل اوردن به خونه .. که هروز از جا مون کمتر میشد ..

برای خودمون باز هم میچندیم در جای کم .. که دلمون خوش باشه

روزا بیشتر خونه بودم .. شبا بیرون

مهمون دعوت کردیم .. مهمونی رفتیم

یه عالمه بام تهران رفتم .. چیزایی که هوس کرده بودم خوردم

بهدم که ماه رمضون شد .. افطاری مهمون دعوت کردم .. کمی مشغول شدیم

با وجود امکانات کم .. اما خوش گذشت

بهدم که خونرو تحویل دادیم .. دیگه همش بیرون بودم .. برای خواب پیدام میشد

تمام ثانیه ها و لحظه ها بی برنامه پیش میومد ..

و عالی بودن ..

دلم برای تک تک لحظه ها .. تنگ شده

موقع سوار تاکسی به فرودگاه گریه کردیم ..

موقع سوار هواپیما .. با گفتن نرو بمون

گریه کردم .. نمیدونم امدنم درست بود .. یا باید میماندم

حس کردم این راه بهتر .. اما حالا دودلم ..شاید فکردم راه خوب اینه

اونو قانع کردم که فاصله .. دلیل جدایی نیس

اما دل خودمو نتونستم ..

تو سرگرم کار شدی .. و من ماندم چه کنم .. دلم گرفته

اما تو نمیدانی ..

نباید هم بدانی .. اینگونه بهتره  .. تحمل روزها شاید برای تو اسون تر بشه




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره