روزانه های من ..

دل گرفتگی های این روزهای من از خودم ..

افسوس



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره



چند روز پیش .. قرار شد بریم گردش .. رفتیم

 به همون جایی که عکس هاش اون پایین ..

هوا اون روز بسیار سرد .. و اسمون گرفته پر از ابر .. بارونم کمی صبش اومده بود

یه شاپینگ سنتر رو باز در یک جای گرون  ..

به سبک خیابون های اروپا ..

منطقه بزرگی در بر گرفته شده بود .

اما چون سرد بود نشد زیاد بگردم ..

خیلی جای زیبایی بود .. وسطشم گاهی آدما با وسایل موسیقی .. حالت کنسرت 

برنامه داشتن ..

دم اقیانوس هم رفتم .. باد امواج بزرگی درست میکرد .. اینقده زیبا بود

یه اسکله بزرگ که شهربازی هم داره .. هست که میشه رفت و

اقیانوس را دید .. با کسی که رفته بودم .. میگفت

که اینجا وال هم دیده .. چون اسکله مسیر زیادی از اوایل

اقیانوس را در بر میگیره ..

ما اون روز فوک دیدیم که داشت روی آب شنا میکرد ..

دوست داشتم که کوسه هم میدیم .. اما دیگه هوا تاریک شده بود

خیلی دوست دارم برم باز .. یه روز گرم .. که پاهامو بذارم روی شن های

دم ساحل و راه برم .. و کلی وقت به صدای اقیانوس گوش کنم ..خیال باطل

سکوت عالی داره .. و بسیار زیباست .. جای همه خالیییییییییییماچ

دفعه دیگه از اقیانوس هم عکس میذارم .. توی تاریکی نمیتونم عکس بگیرم




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره



 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره



 مهربان و خوش خنده ..

بیشتر دوس داره اس ام اس بده .. و چون فارسی خوب بلد نیس ..

کلی وقت میبره ببینم چی مینویسه .. بزور هم می خواد فارسی بنویسه

گاهی که دلم میگیره .. اینقدر اس ام اس میده .. و بامزه مینویسه

تا بیخیال غم شم ..

کلی هم سر به سرم میذاره ..

اگه این نبود توی جای جدید بد جوری اذیت میشدم ..

چون اینجا ایرانی هم خیلی کم داره ..

فعلا که تا حدی سر گرمم کرده ..

و گاهی نمی فهمم زمان چطوری سپری میشه ..

آدم جالبیست .. خوشم میاد ازش ..

به جایی که من بهش بخندم با طرز فارسی حرف زدنش اون به من میخنده ..

میگه چرا اینجوری حرف میزنی ..

و گاهی ازم ایراد هم میگیره .. نیشخند

امروز هم زده تو کار اس ام اس های انگلیسی و منو از جای جدید کشیده بیرون

که برم جایی که نت داره .. بزنم توی گوگل

ببینم چی میگه و جوابش را بدم ..

هوای امروز فوق العاده میباشد .. آسمون ابری و نم نم بارون ..

اینقدر زیباست .. خیال باطل

**********************************************

بعدا نوشت :

میگه :

صبر تلخ است اما بهر شیرین درد است ..




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره



اینجا فقط یه خوبی داره اینم .. اینکه بزرگ تر از اتاق توی هتل و این یعنی راحتی بیشتر ..

نزدیکش کلی مارکت و فس فود است .. اما به ما که رسیده .. پدر میگه غذا بیرون دوس نداره ناراحت  ..

 اینقدر اینجا دلم میگیره مثل محدوده مرده هاست گریه

نه صدایی نه آدمی .. ایجی نیس

روز تعطیل مثلا .. روزهای دیگه چی میشه نمیدونم

دیروز که همش رفت به کوزتی و درست کردن غذا ..

 خیلی هم خسته شدم  .. دیشب شم هم از استرس نخوابیدم ..

دوست دارم تا یه هفته .. نه کاری ..نه فکری .. ایجی نباشه .. کاش میشد

حسابی هم بعدش حوصله ام سر رفته بود .. تا عصرش شروع کردم به اس ام اس بازی .. با دوس جدید

دیگه نفهمیدم کی هوا تاریک شد زبان

شب هم رفتم یه خرید .. آسمون صاف و ماه قرص کامل ..

وقتی به ماه نگاه میکنم انگار بهم نزدیک و میتونم دست دراز کنم ورش دارم

نمیدونم اینجا امن هست یا نه .. در ها رو بستم و با وجود گرونی برق یه لامپ روشن گذاشتیم

شب خوبی نبود .. هوا سرد بود .. و جای سفتی هم برای خواب انتخاب کرده بودم ..ناراحت

صب که شد .. تازه خوابم گرفت که این موبیل جان نگذاشتن ..

اینجا که اومدم از این یه وسیله فراری هستم از بس که زنگ میخوره  ..

و نگذاشت خواب شیرین صب رو بچشم ..

بعد رفتم میبینم ای داد چرا در باز ست .. اینجوری که من نمیتونم شب بخوابم که از ترس ..

هی هم تنا میشم ..

نمیدونم چرا در بسته صب باز شده ..

هوای امروز آفتاب مصنوعی داره .. هوا سرد و گاهی بارون میاد .. در حالی که ابری دیده نمیشه

و آسمون آبی و خورشید داره ..

با جای جدید خیلی حس غریبی میکنم .. برایم سخت موندن توش ..

زیادی خلوت .. میترسم یکی بیاد سراغم .. بعدش هرچی داد بزنم کسی نجاتم نده ..

بعد شما بی ستاره شین ..

دارم سعی میکنم اینجارو دوس بدارم .. تا بتونم بقیه سفر رو بگذرونم ..

روز بعد هم رفت فقط واسه وسایل امنیتی .. هر کار هم میخواهیم بکنیم باید اجازه بگیریم

.........................................

دلم برای همتون تنگ شده .. اینجوری برایم خیلی سخته .. وقت هم نمیکنم از جای جدید

بزنم بیرون که یه کافی شاپ پیدا کنم .. بیام نت

امروز کمی برایم تحمل کردن تنهایی راحت بود .. دوست جدید کمی سرگرمم کرده مژه

منو ببخشید که نیستم سر نمیزنم .. جبران خواهیم کرد بغل




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره



از صب که پاشدم حال خوبی نداشتم .. ناراحت

تا ظهر که حالم خراب بود .. بعدش مجبور شدم از اتاق برم واسه خرید ..

دلم برا اینجا تنگ میشه .. دوماه تو هتل چه زود گذشت خیال باطل

عصری یه نیم ساعت رفتم توی لابی هتل .. این لابی خیلی بزرگ باشه ۵متره زبان

شیطونیم گل کرده بود .. تا آمدم شیطونی بشوم

زنگیدن گفتن بیا کوزت شو ... فعلا  مژه

رفتیم و تند تند کوزت شدیم .. که بتونم زود برگردیم هتل ..

برگشتیم هتل به موقع اوه

بعد توانستیم شیطونی بکنیم .. که دلمون نسوزه شب آخری  نیشخند

خوش گذشت حالا بماند که شیطونی ام چی بود  از خود راضی




نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره


 

اگه دستم به جدایی برسه

اونو از خاطره ها خط میزنم .. از دل تنگ تموم آدما .. از شبو روز خدا خط میزنم

اگه دستم برسه به اسمون ..

با ستاره ها قیامت میکنم .. نمیذارم کسی عاشق نباشه .. ماهو بین همه قسمت میکنم ..

وقتی گاهی منو دل تنها میشیم .. حرفهای نگفتنی رو میشه دید

میشه تو سکوت بین ما دو تا خیلی از ندیدنی ها رو شنید

قصه جدایی ما ادما .. قصه دوری ماست از خودمون

دوری منو تو از لحظه عشق .. قصه سادگی  گمشدمون ..

اگه دستم به جدایی برسه

اونو از خاطره ها خط میزنم .. از دل تنگ تموم ادما .. از شبو روز خدا خط میزنم

اگه دستم برسه به اسمون ..

با ستاره ها قیامت میکنم .. نمیذارم کسی عاشق نباشه .. ماهو بین همه قسمت میکنم ..

                                         

                                                                                                                      احسان خواجه امیری




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره



عصری که میشه ساعت 6 آفتابش خیلی خیلیییی گرم  خیال باطل.. از پنجره میوفته تو .. میرم زیرش با

یه بالشت .. بعد رادیو روشن میکنم .. موج ایرانی

برای خودش چرتو پرت میگه .. تا خوابم می بره خواب

بلند داد میزنه .. اگه  میخوای بخوابی رادیو را خاموش کنم  

همه خواب شیرین یه جا میپره .. ناراحت

میگم دوست دارم اینجوری خوابو ..

میگه باشه .. فرداش که میشه باز تکرار میشه  ..

صبحا که میشه .. چون پرده کلفت یه ذره نور هم توی اتاق نمیاد ..

صب زود پامیشه .. میره گوشه پرده رو عقب میزنه ..

نور درست میاد میخوره تو چشمام .. گوشه چشممو باز میکنم

بلند میگه بیداری پرده رو بکشم ..

خواب صب هم  پر   ..  گریه

سر ناهار هی خمیازه میکشم ..

میگه از بس با نت کار میکنی از خوابو خوراک افتادی    ابرو 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره



دیروز اینجا روز مادر بود ..

همه تو فروشگاه ها میرفتن واسه مادراشون خرید

توی رادیو این روز رو هی تبریک میگفت

من حتی نتونستم تبریکم بگم .. بهش

من دلم برا مامانم تنگ شده  ..

کاش اینجا بود .. منم براش جشن میگرفتم

مثه همه ..

خیلی دلم براش تنگیددددددددده گریه




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره



عادت چیز غریبی است ! نه دوست داشتن است و نه خواهش . یک احساس که چاشنی منطق دارد . یک حس که مهمان ناخوانده است . نه ازتو می پرسد که می خواهی اش و نه نمی خواهی اش ! سرخود است .

خوب و بد هم ندارد . و جالبش اینجاست که هزار و یک اسم دارد ! و بهترش باز می شود این که به هزار و یک مدل در می آید !!

گاهی دروغ است . گاهی حقیقت . گاهی عشق . گاهی نیاز . گاهی تنفر و گاهی پیروزی ! گاهی غم و گاهی شادی . گاهی میان روزمرگی ها گم می شود و خودش می شود ؛‌ عادت !!

می شود هم به داشتن ها عادت کرد و هم به نداشتن ها .

گنگ و مبهم و بی سر و صدا می آید ؛ درگیرت می کند و می شود صاحب خانه ات و وقتی می خواهد برود - حالا حتی خودت بندازی اش بیرون - به زور باید برود ! حالا باز این اجبار به کنار ، مگر می شود به سادگی دل کند ؟؟؟؟

مگر می توانی نخواهی اش ؟ مگر می شود نباشد ؟‌ مگر می توانی دل بکنی ...

مهم نیست از کجا امده و چرا هست .. مهم اینجاست که می شود عادت ؛‌حتی اگر تو بخواهی چیز دیگری بنامی اش .. عادت است و عادت ...

حتی اگر متنفر هم باشی ؛‌ باز مجبوری تحملش کنی ..

چیز غریبی است عادت ... نه غریب تنها ؛‌ که گیج و مبهم و کدر هم هست ..

_____

حس من :‌

تو که اینجا باشی ، دنیا سهم من می شه همیشه

روزای افتابی من ؛ با تو که ابری نمی شه

بیخیال از اینجا رفتی ؛ پشت سرتم نگاه نکردی

توی دلت نگفتی ، پس اون همه خاطره چی می شه

اگه مهربون می موندی ، دیگه تنها نمی موندم

خودمو پیدا می کردم ؛ توی شب جا نمی موندم

لااقل یه بار بی انصاف ،‌ یه سلامی یه کلامی

کاش که همون لحظه ی اول ، نامه هاتو می سوزوندم

گوش بده به حرفام امشب ، اگه خوابی یا که بیدار

این جدایی تا ابد نیست ، برو به امید دیدار

اگه یه روزی دل تو ، تنگ ِ گریه های من شد

وعده ی ما کنج حسرت ، زیر سایه ی سپیدار

 

کیا - یادگاری از همیشه ها ... ١٩ / ٢ /١٣٩٠ 

 

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط کیا



امروز صبح بتی اومد دنبالم که بریم سینما

 فیلمش قشنگ بود خیلی ( Some Thing Borrowed   )

  دوستش کاملیا هم  اومده  بود .. که اونم یه دختر خوب مثل خود بتی ..

هرجای فیلم سخت بود  فهمش ..  برایم ترجمه میکردن به فارسی

سینما شونم خیلی تفاوت داشت با سینما های ایران

صدای فیلیم یه هیجانی ایجاد میکنه در ادم که خیلی جالب بود برام

کنار دوستام .. حس میکنم من متفاوتم

من یه تیپ اسپرت زده بودم .. اما اونا نه

چقد .. تفاوت بود بین من و اونا

 اونا دوس دارن خانوم باشن .. من تازه واردم و اونا سال هاست اینجان ..

اما من دوست دارم دوربین به دست هی عکس بگیرم .. گاهی از رو پله بپرم

به همه چیز لبخند بزنم .. بازی گوش باشم .. اما حس میکنم اونا نه

شایدم هم زود دارم قضاوت میکنم .. نمیدونم

 اما جو برام کمی سنگین ..

با این حال که من بزرگترم .. اما حس میکنم خیلی کوچیکم بینشون

بهم امروز  در کل خوش گذشت .. بهتر از توی هتل نشستن بود

************************************

این هفته از هتل میریم .. تازه داشتم به هتل عادت میکردم

گاهی روزا میرفتم پایین با سمیم .. که رسپشن هتل بود و کمی فارسی بلد بود

حرف میزدم .. یک مرد مهربان و خوشتیپ ..  و به ادمای پیر  هم خیلی کمک میکرد

و اون آقا سیاه پوسته که وقتی داشتم به فارسی غر غر میکردم فهمیدم اونم

فارسی بلده زبان

تالا دوماه توی ایچ هتلی نبودم .. جای تمیزیه و رسیدگیش عالیست

البته ۵ ستاره نیس .. اما عالیست .. همه مهربونن توش و در جایی که واقع شده

کلی مغازه ایرانی دورش هست ..

دلم برای اینجا تنگ میشه ..

اوه چه زود دوماه شد ..

**************************************

چه روزای دل تنگی رو توی اتاق داشتم و چقد گریه کردم

برا آدما .. برا تو

که من اینجا و دور از همه .. حتی خانه

هنوزم شوق برگشتن دارم .. پرکشیدن ..




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره



مژهصبح بلند شدم .. زودی صبونه زدم

اینقدر ذوق داشتم که نگو .. دوستمون اومد دنبالم هم چون پسرش هم امتحان داشت

هم مسیر دور بود ...

حسابی خونده بودم که کم نیارم جلوشون زبان

پسره استرس داشت حسابی .. اما قبول شد و شیرینی من هم داد از خود راضی

بعد نوبت من شد .. اینقدر هول کرده بودم که یادم رفته بود سوال ها ۴٠ تاست من ٢٠ جواب داده بودم

بعدش دوباره ادامه برگهارو جواب دادم  نیشخند

هورا اصن یه غلط هم نداشتم .. همرو درست جوابیده بودم

من که قبول شدم کسی نبود شیرینی بدم که ...

منم برا خودم یه کباب کوبیده با نون سنگک داغ خریدم و نوش جان کردم خوشمزهنیشخند

جاتون خالی ..

بعد هم زندگیدیم ایران گفتم .. که بلیط منو باز هم عقب بیندازید ما می خواهیم

بریم بگردیم و سینما بریم و خوش بگذرانیم .. بعدا میاییم مژه

دیشب هم یه دوست خارجی پیدا کردم باهاش رفتم قدم زنی .. فکر بد نکنیدا قهر

دختر بود .. برای بار اول می خواستم ببینمش .. دوربین با خودم نبرده بودم ..

نشد من هی از انجا عکس بشم .. دفعه دیگر میبرم

و اینجا عکس ها شو میذارم ..

یک جای باصفایی بود که نگووو

ما بازهم ماندگار شدیم .. ایندفعه منتظریم تا یکی مارو بیرون کنه  نیشخند

شیرینی های شما هم باشد وقتی برگشتم زبان




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره


 

 

یه امتحان کوچیک دارم ..

تا امروز وقت نشد بخونمش .. دو یا سه روز دیگه امتحان ..

اومدم بگم اگر این چند روز سر نمیزنم بهتون ازم دل گیر نشین

اینو پاس کنم .. بازم میام هروز بهتون سر میزنم

برام دعا کنید بغل




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره



دیروز رفتیم خرید .. میگم من حافظه تعطیلم .. یاد آوری شه

میگه باشه ..

هِلک هِلک رفتیم از کتو کول افتاده رسیدیم ..

میگه یادت رفت روغن بخری تعجب

بعدم می خنده .. میگه مثلا جوونی منتظر

یادش بخیر .. هههی

تهران که بودم .. تلو بر میداشتیم .. میزنگیدیم سوپری

نیم ساعت بعد ..اجناس دم در بود

یا وقتی آشپزیو تعطیل میکردی

تلو برمیداشتی .. میزنگیدی سفارش میدادی..

یه ساعت بعد .. یا دوساعت بعد که زخم معده گرفته بودی غذا میومد زبان

امروز باز بخاطر یه روغن .. هِلک هِلک رفتم خرید

قیافم داد میزد خستم .. صندوق داره میپرسه امروز برات چطور روزیه ؟

میگم بد نیس ..

میگه خوشحال شدم  بل آخره  یکی گفت  روز بدی  نمی باشد  ابرو 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره



وقتی اومدیم پدر یه حساب باز کرد .. گفت دخترم بیا اینم دست چک

منم که تالا دست چک ندیده بودم که زبان

کلی ذوقیدم .. هورا

دست چکم هر ورقش یه شکل داشت .. اینقده خوقشگل بود زبان

صبحی چشمامو باز کردم ..  به به  .. امروز دیگه راحتم خیال باطل

یه صبح زیبا .. دل انگیز .. چه کیفی میده ..

دراز کشیده یه چتی هم زدیم  ..

تلفن هم زندگیدو خوابالوده گفتم بلیو ..

اونورم گفت .. دخترم بازی بازی .. با اینم بازی

ها؟؟ تعجب

گفت دوست داری بری کمی آب خنک بزنی گریه

خوابم پرید رفت ..

بدویی  بدوییو رفتم بانک ..

میگم من نبودم

میگه دخترم بیا جریمه بده .. دفعه آخرت باشه ها مژه

چک میکشی با حساب خالی زبان البته خالی نیستا .. اما چک رقمش زیاد بود نیشخند

من چه میدونستم میرن چک رو میذارن اجرا خو ..

تازه چند روز پیش دفتر چک تمومید رفتم یکی دیگه سفارش دادم نیشخند

دیدم حال میده ..حس پول داری میده خو زبان




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره



 

در کلنجار بودم با خودم که باز بمونم یا برگردم

هرچی در خودم  جستجوی جوابی بودم .. بغیر سکوت ایچی نبود

دلم که بام قهر .. مغزم هم ساکت

تلفن زنگ خورد .. روزگار جای من تصمیم گرفت ..

چندتایی مشکل یا چندتایی کار باید حل میشد

یکیش که بیشتر بخاطرش اینجام .. بیمه بابا ست

که باید درست میشد که ببریمش دکتر

هروز یه بهانه می آوردن .. تا امروز فعلا گفتن درست شد

و باز من ماندگار شدم .. تا ببرمش دکتر

بلکه مریضی یا مشکلات بیماریش حل شه

این مدت همش استرس اور بود ..

بد جور عصابم قاتی بود .. حالا یه شب بی فکر خواهم بود ..

تا باز صبح شه .. ببینم روزگار چه برایم رقم میزنه

از خانواده .. اونایی که دوست نداشتن برگردن ایران .. برگشتن

منی که دل تنگ ایران هستم .. فعلا ماندگارم ناراحت




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره


 

آپ ما در بلاگی که مهمان شدیم زبان

( http://nn-mm.persianblog.ir/post/409/)

دست خودم درد نکنه ماچ 

زود تحویلش دادیم رفت زبان

خیال نارسیس را راحت کردیم

دیگه با چماق نمیاید سراغماوه نیشخند




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره



بنا به دعوت بانو کوچولوترین ستاره ، ما این یک پست را در خدمت جمیع دوستان در این بلاگ ارجمند می باشیم !

اگر بد بود لنگه کفش ها را فقط تقدیم کنید به خودشان !!!  

 

 

11:43  - شنبه - 3/2/90

 

د و س ت

 

 

روزهایی هست توی زندگی که مجبور شده ای نقاب زده باشی و قایم شده باشی پشتش ...

نقاب زده ای تا لَنگ نگذاشته باشی کار دنیا را ؛ ولی لَنگ زده ای خودت پشت آن نقاب ...

 

 نقاب زده ای تا کسی قضاوت نکرده باشدت ... 

ندیده باشد زخم هات را و نپاشیده باشد نمک برشان ...

 

هستند ولی آدم هایی که بدون نقاب ، می شود ظاهر شده باشی برابرشان و دل نگران نبوده باشی از قضاوتشان ...

آدم هایی که می شود مطمئن باشی وقتی زخمت را نشانشان می دهی ، مرهمش می گذارند جای نمک ...

 

آدم هایی که، بدون نقاب ، بدون قضاوت قبول می کنند تو را توی زندگی ...

آدم هایی که می توانند تاب آورده باشند صورت بی نقابت را و بهترین هدیه شان به تو ، نقابی نیست که زده باشی به صورتت و شده باشی چیزی که آنها می خواهند ...

 

آدم هایی که می شود بی هراس حتی ، داده باشی کلید قلعه ات را دستشان ، رفته باشند سر کشیده باشند کوچه پس کوچه هایش را ...

آدم هایی که می دانی اگر هم بیافتد شیشه عمرت دستشان ، باز می شود مطمئن بوده باشی که زندگی ات را دود نمی کنند و شیشه عمرت را هزار تکه ...

 

کم پیدا می شود از این جور آدم ها دور بر آدم ولی هست ...

آدم هایی که اعتماد می کنیم بهشان و می سپاریم زخم هامان را به دست های تواناشان که مرهمش گذاشته باشند ...

آدم هایی که مطمئن می شویم خائن نمی شوند به شیشه عمرمان و آدم هایی که می شود بی نقاب ، ایستاده باشیم جلوشان و زل زده باشیم توی چشم هاشان ، دیده باشیم  انعکاس چهره ی زشت بی نقاب خودمان را ...

 

این جور آدم ها ، فرشته هایی هستند که مخفی شده بال هاشان و اسمشان به زبان ما زمینی ها ، می شود " دوست " ! 


___________________

 

حس من های کیا دیگر صادر شده به همه جا !!

قدیمیه ولی ارزش یکبار شنیدن دوباره را داشته باشد به گمانم ...

حس من را در ادامه مطلب ملاحظه بفرمایید !

 

 


ن ا ر س ی س



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط -



دعوت کردیم از یه دوست عزیز بیاد یه آپ بزنه قلب.. یادگاری بمونه ..

ما هم کمی خستگی در کنیم زبان..

بعد هم از بقیه دعوت میکینم .. تشریف بیارن .. اینجا خوش حال شیم بغل




نوشته شده در تاريخ شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره



امروز .. نمی دونم گفتنش درسته یانه ..

اما دوست دارم بنویسم ..

امروز یک نفرو دیدم که معلول بود .. یه جون

معلولیتش این بود که یه سمت بدنش فلج بود ..

وقتی هم بدنبا آمده بوده نارس بوده ..

همین جوری دیپلم گرفته ..

توی لاتاری برنده شده بود .. برای امریکا

با پدرش آمده اینجا ..

هرجای تفریحی اینجا رو رفته .. و حسابی گشته .. همه جارو خوب دیده

اما حالا می خواد برگرده .. همش گریه میکنه

اگه دو ماه بمونه همه کار هایش درست میشه ..

اما میگه وقتی دلم خوش نیست .. وقتی میخوام کنار مادرم باشم ..

میگه می خوام ایران باشم .. جایی که دوست دارم .. کنار دوستام و فامیل

اینجا با همه خوبی هاش .. اصلا برام ارزشی نداره

اول اینکه خدا جونی شکرت که سالمم قلب

اون میگفت که با وجود معلولیتش تا حالا نه برایش سختی داشته

نه سخت بوده ..

اما اینجا که هست برایش بد جور سخته .. با این حال که اینجا کلی مرایا برای ادمای اینجوری

و جود داره .

رفته بودم که بهش بگم بمون .. قانش کنم .. که یه ماه بمون اگه نشد برو

اما من فقط سکوت کردم .. حق با اون بود آینده زیاد ارزش نداره

مهم دل شاد .. پول و غیره .. وقتی دلت شاد نباشه بدرت نمی خوره

حتی بچشماتم نمیاد ..

همه در فکر آینده اند .. الانو نمی بینن

میگن آینده .. وقتی هم آینده میاد .. مشینن حسرت روزهای رفته شده رو می خورن

و این میشه زندگی آدما ..




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره