روزانه های من ..

امروز یه روز بسیار پر کاری بود .

از صب زدیم بیرون تا شب .. صبونه و ناهار بیخیال شدیم

هی هم مدارک کم میبود  میومدیم  خونه بر میگشیم ..

خلاصه که حسابی افتاده بودم

توی فکر کار ها .. شب هم که برای اولین بار برایم زود تاریک شد

فقط دلم میخواست برگردم خونه

بخوابم .. ساعت 9 اینا بود که برگشتیم ..

وای شام هم نداریم  .. با اون همه خستگی .. مجبور شدم

یه چیزی برا خودمون درست کنم ..

برای خودم یه کیف پول خریده بودم که کارت هامو بذارم که هی نخوام بیام خونه

و دوبار برگردم همه اش .. یه کیف جا دار ..

که دنبالم باشه ..

ساعت های 11 بود که دیگه می شد برم دنبال کار های خودم ..

رفتم سراغ کیف جدید .. ای بد نیس .. داشتم برنداز میشد که

رفتم دنبال کیف پول عزیزم .. که برایم خیلی عزیزه

وای نیس .. مگه میشه .. نباشه

همجارو گشتم .. اتاق شد بهم ریخته .. بعد حال .. گاراژ

آشپزخونه .. حتی توی سطل هارو نگاه کردم ..

وای خدایا .. یعنی بیچاره شدم

زدم زیر گریه ..

مدارک خودم .. پدر .. همش توش بود ..

کیف عزیزم .. بام قهر کرد .. از کیف جدید خوشم نمیاد

تقصیر اونه ..

برگشتیم نصف شب با وجود خطرناکی زیاد ..

تمام مسیر هارو گشتیم .. نیس .. اب شده رفته توی زمین

منی که اینقدر دقیقم ..

تالا ایچی گم نکردم .. اونم چیزای مهم .. محال ..

همینجور هم دارم گریه میکنم .. باورم نمیشه ..

خستگی تمام روز موند روی شونه هام .. حالا چه کنم .. این موقع .. اگه مدارک دست کسی بیوفته

آخر بد بختی.. من هم برای 6ماه ماندگارم .. نمیشه از اینجا تکون بخورم ..

تاصب فقط گریه کردم ..گریه

هوا که روشن شد .. بلند شدم

 رفتم توی حیاط برای اولین بار به گل ها زود آب دادم

رفتیم آخرین مغازه که دیشب  خرید کردیم

گفت محال یکی پیدا کنه .. بیاره بده

وای اشک هام همین جور میاد .. خدایا

رفتم بانک حساب هارو بستم ..

با این حال که امروز هم یه روز پر کار مثه دیروزه اما چاره ایی نیس

امتحان هم دارم .. خواستم کنسل کنم .. اما اینا نذاشتن

صورتم پف کرده از بس دارم گریه میکنم ..

همین جوری خودم رو سرگرم کردم کارهام چاره ایی نیس

باید از فکرش در بیام تا این امتحان رو بدم ..

همین جوری مشغول بودم .. که تلفن زنگ خورد ..

با بی حوصلگی برداش .. وای بهترین خبری که میشد

رو بهم دادن .. پیدا شد .. وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

خدایا جون مرسی .. عالی بود ..

خیلی دوست دارم .. از خوش حالی یه جیغ هم کشیدم

حالا نمیدونم .. قسمت چی بوده که باید

اینجوری شد ..

الان خوشحالم چون مدارک دستم ..

خدا جونی حسابی مخلصتم .. قلب




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره