روزانه های من ..

امروز پدر وقت دکتر داشت .. وای اصن دوس ندارم ..

تو هوای سرد برم بیرون ..

رفتم توی نت چک کردم زده .. هوای صب بسیار گرم ..

گفتم خو ابری حتما گرمه دیگه ..

راهی شدیم .. صب زود ..

ساعت ٨

رفتیم هوا سرده .. یخ زدم تا رسیدم دکتر ساعت شده ١٠

بعد دکتر ساعت ١٢.. پدر راهی میشه میره..

مام میریم توی ایستگاه تا ره گذری اتبوسی بیاد .. منو ببره خونه

ساعت ١ اتبوس میاد

قراره برم فروشگاه واسه پدر عینک آفتابی بخرم ..

با بی میلی میروم داخل ..

خو من که خرید نمیکنم .. دارم لباس ها رو میبینم فخط ..

یه عالمه لباس جمع میشه ..

خو من که خرید نمیکنم .. بذار واسه گذروندن وقت یه پرو هم بشن

حالا مگه میشه دل کند از اینا ناراحت

همشون خوشگل .. چقد هم بم میان تازشم مژه

دست میکنم توی جیبم ..

چرا پول کم برداشتی هان .. خودم رو دعوا میکنم نگران

بعدش مییریم که حساب کنیم چند تایی با یه جفت کفش مژه

بعدش یادمون میاد که امده ایم واسه عینک انگاری ها گریه

پس لباس ها چی ؟

از خود گذشتگی .. میشوم .. خلاصه ..

عینک را بر میدارم با ٣ عدد لباس و کفش زبان

بعدش میاییم راهی خونه شویم ساعت ٣.. هوا تازه گرم میشود




نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره