روزانه های من ..

   اینم باز زیاده .. افکارمه دیگه باید نوشت .. زبانمژه

تا بخونم .. ببینم چه کنم باهاشون ..

 

 


 از دیروز این صفحه سفید رو باز کردم که چیزی بنویسم ..

اما ایچی نمیاد .. یا اگه میاد خیلی کوتاهه

زندگی در جاریست .. و من عادت کردم بهش ..

عادت کردم به اینجا بودن .. هنوز برام سخته .. اما تازه دارم کمی خودمو میکشم بالا 

کمی سرم رو از لاکم میارم بیرون ..

بجای تنهایی منم دارم سعی میکنم .. ارتباط برقرار کنم ..

کمی دیره .. اما باز از نظر خودم .. الانم دیر نیس

دارم کم کم نزدیک میشم .. که باید ساکو جمع کنم .. و برگردم ..

منی که همیشه .. از کلی وقت ساکمو جمع میکردم .. این دفعه

اصلا طرف ساک نرفتم که بیارمش .. بذارم وسط اتاق و هی لباس بریزم توش ..

دوس دارم برگردم  خیلی .. دلم برای همه دوستام .. فامیل تنگ شده

برای اتاقم .. بالشت عزیزم که تالا ایچ مسافرتی بی اون نرفته بودم

تنگیده شده ..

اما دلم برای اینجا هم تنگ میشه .. حتی برای روزهای سختی که داشتم .. و دلم برای دوست جدیدم

برای محیط اروم .. برای جاهایی که برای سکوت و تنهایی هایم رفتم

 برای همه اش تنگ میشه ..

3ماه شد و شاید کمی بیشتر .. که اینجام .. دیگه خیلی بمونم فکنم 15 روز یا کمتره

باید برگشت ..

من یاد گرفتم مستقل زندگی کردن رو ..

کاری که همیشه ازش میترسیدم .. و بقیه هم میگفتن نمیتونی ..

اما خوش حالم که به خودم و دیگران ثابت شد که میتونم ..

چقدر بده تا عادت میکنی باید بذاری و برگردی ..

نمیدونم کی .. دوباره برمیگردم اینجا ..

اما حالا حق انتخاب دارم ..

حق دارم یه سفر هم برم .. برای خستگی رفع کردن .. اما نمیدونم چرا تو رفتنش دو دل هستم

منی که همیشه دوس داشتم برم .. این بار هی میگم نه ..

نمیدونم تا چه اندازه میتونم .. بگم نمیرم ..

شاید هم زورکی مجبور شدم برم .. حوصله دویدن دنبال ویزا رو هم ندارم ..

دارم بی برنامه پیش میرم .. اینجوری بیشتر دوس دارم

تا از قبل بدونم که چه میخوام انجام بدم .. اون موقع مجبورم هی حذف کنم ..

 اتفاق های جدید پیش امده رو ..

چند روز هوای خیلی در روز گرمه ..

البته هنوز به پای ایران نرسیده ..  اما خوب گرمه دیگه

دیروز یه دوش اب سرد گرفتم برای اولین بار در عمرم .. حسابی هم چسبد اتفاقا ..




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠ توسط کوچولوترین ستاره