ای دنیا خیلی بی معرفتی ..

درست نبود .. میدونم .. اما چرا گفتم باشه ..چرا زبونم ساکت شد

خودمو ندیدم .. بجای اعتراض سکوت کردم

خودمو دستی دستی داغون تر کردم ..

چرا گفتم باشه گریه.. چرا؟؟

دیگه دیر شده .. نمی تونم بگم نه .. بگم نمی خوام که ...................

خیلی اوضام بده .. بینهایت غمگینم ..

و محکوم به ادامه زندگی ..

خدایا شکرت سالمم .. اینو ایچ گاه یادم نمیره ..

اما من  دیگه تحمل و صبری ندارم .. دیگه یه کمم شاد نیسم ..

نمیدونم ادامه پیدا میکنه .. یا نه .. امیدی هم وجود نداره

دلیل نیافتم .. برای تلاش شادی ..

/ 5 نظر / 6 بازدید
ماهی تنگ بلور

[بغل]چی شده عزیزم[بغل]الهی ...اینجوری گریه نکن دیگه[دلشکسته][ناراحت]

کیا

امیدی نیست یعنی چی ؟‌ درعوض این غمگین بودن ،‌کمی مثبت فکر کن . مطمئنن سخت است اما خوب قابل تحمل . اگر خودت بخواهی درست می شود . [گل][گل]

تاتی

آخی چی شدی [گریه] نازی دخملم[گریه][بغل]

برگ خزان

با اینکه دقیقا نمیدونم چه اتفاقی افتاده ولی در حالت کلی حالت رو درک میکنم

یک موجود زنده

ای بابا. آخه این چه برخوردیه با زندگی؟ خجالت بکش آخه دختر تو بزرگ شدی برا خودت. به جای افسرده بازی برو ببین چه شکلی می‌تونی مشکلت رو حل کنی و با زندگی‌ات کنار بیای. (خودت خواستی بیام خب!!!) :دی